خیلییییییییییییییی وقته چیزی اینجا ننوشتم و وقتی یادم افتاد دلم خیلیییییییییییییییی گرفت. دلم وقتی بیشتر گرفت که یادم افتاد آخرین مطلبی که نوشتم تبریک نوروز ۸۹ بود.
هیچی از علاقه ام به نوشتن کم نشده فقط فاصله ام ازش زیاد شده و این منجر به تنبلی میشه و بیخیالی.
الان یه جایی جمله خیلی جالبی خواندم و دوست دارم با شما در میان بگذارم.
اگر پیوسته بگویید اتفاقات بدی خواهد افتاد، شانس پیشگو شدن را پیدا میکنید. سینکو
اگر این نویسنده را میشناسید خوشحال میشوم اگر اطلاعاتی در موردش بدهید.
خوب و خوش و سلامت باشید در سال ۹۰.
- جذب نیرو دارین؟– (با نگاهی همراه با پوزخند و دلسوزی و ...) شما رزومه تو بذار. اگه لازم شد تماس میگیریم.
- کار نیست خانم مراجعه نکنید.
- نیاز داریم به تخصص شما. اما اینجا تازه راه اندازی شده. باید صبر کنید.
- کارآموز که اصلا نمیخواهیم، باعث اتلاف سرمایه است. توی تخصص شما به جای فوق لیسانس، کار رو به یه دیپلمه یاد میدم که مزیت زیاد داره. اولا دخل وتصرف در کار نمیکنه، دوما حقوقش کمتره.
- من که گفتم مراجعه نکنید. اگر با خود دکتر هم صحبت کنید همینا رو به شما میگه که من میگم. وقتتون رو هدر ندین. نیروی کار نمیخواهیم(منشی پشت تلفن).
- برای اینکه کار پیدا کنی اول باید پارتی پیدا کنی.
- بازم برو سراغ جاهای دیگه، اونقدر باید بگردی تا پیدا بشه.
- چرا نمیری خارج؟ یه مدت برای PhD مشغول میشی، بعد کار پیدا میکنی.
- خارجی ها خودشون بیکارن. کجا میخوای بری؟
- همین جا دکترا شرکت کن، حداقل 4 سال تکلیفت روشنه.
- فقط 4 سال مشغولی به هر حال. دکترا یعنی همین.
اینا حرفهایی است که من در مدت 3 ماه از آدمها شنیدم. اکثرا اساتید دانشگاه.
هنر نزد ایرانیان است و بس
بقیه چیزها نزد دیگران است
وقتي مدرسه میرفتیم و روزهاي تعطيل ميخواستيم تا لنگ ظهر بخوابيم هميشه صداي اعتراض والدين گرامي بلند بود که چرا اينقدر دیر از خواب بیدار میشوید؟ چرا به موقع به کار و زندگیتان نمیرسید و الخ. بعد با کمک انواع حیلهها مثل بالا بردن صدای تلویزیون یا بلند صحبت کردن با هم در مورد مسائل حیاتی زندگی ما، خواب شیرین صبحگاهی را به کاممان تلخ میکردند. اما الان من با یکی دیگر از عادات والدبن گرامی کذایی مشکل دارم و آن اینکه هر وقت میخواهند زنگ بزنند و حالمان را بپرسند، حتی اگر ساعت مثلا دوازده ظهر هم باشد، بعد از سلام و احوالپرسی، اولین سوالی که میپرسند این است که "عزیزم بیدارت که نکردم" یا "خواب که نبودی عزیزم؟" و این سوال کلیشهای حالت کاملا با کلاسی به خودش گرفته و جزء ملزومات احوالپرسی اولیه است. ولی هر بار که این اتفاق میافتد میخواهم در جوابشان بگویم ما فرزندان سحرخیزتان هستیم و شما بالاخره به آرزویتان رسیدهاید و اصلا جای نگرانی نیست و ما به موقع به کار و زندگیمان میرسیم.
یادمه ایام مدرسه، جزء شاگرد درسخوانها بودم. توی نفرات اول تا سوم همیشه یکی از رقیبان محسوب میشدم. هر چند، بعدها اصلا به این موضوع افتخار نکردم. اما برعکس خیلی از این جور بچهها، کلاس اول که بودم معدلم 20 نبود. دیکته شده بودم 19. سرباز را با ص نوشته بودم. جایی به چشمم نخورده بود.
سالن انتظار شلوغ و گرم بود. گم شدن توی شلوغی شهر برایش خیلی لذت بخش بود. دور از زندگی سخت و یکنواخت همیشگی می توانست کمی آرام بخش باشد. رفت و آمد بخشهای دیگر بیمارستان کمتر از بخش زایمان بود. باید منتظر میشد تا دکتر بیاید. خواهرش زایمان سختی در پی داشت. بیتابی و نگرانی که از چشمانش به راحتی دیده میشد، به خاطر خواهرش یا نوزاد نبود، بلکه به خاطر بیسوادی خودش بود. میدانست نمیتواند توصیههای دکتر را درست اجرا کند.
توی بخش توجه خیلیها را به خودش جلب کرده بود. صورت آفتابسوخته و شیرین و معصومش حکایت از گذر جوانی در روزگاری سخت داشت. بچههای خودش را گذاشته بود مدرسه. وقتی از مدرسه برگردند، شوهرش خانه است، یا برادرشوهرش میتواند مواظبشان باشد. دو پسر و یک دختر داشت.
تلفن کارتی را پیدا کرد. از دختر جوانی که تقریبا همسن و سال خودش بود، خواست شماره را برایش بگیرد تا بتواند حال بچههایش را بپرسد. برادرشوهر جواب داد. گفت " زود برگرد خونه، اینجا بیشتر به کمکت احتیاج داریم. باید بنزینها رو بریزی توی تانکر". کسی به فکر بچهها نبود.
دوست داشتم يك ماشين داشتم ، كه ميتوانستم همه آدمهايي را كه خيلي دوستشان دارم سوار كنم و با هم برويم به ايران گردي. مسافرت خوب است ،مخصوصا اگر تعداد افراد زياد باشد.
اول فكر كردم ظرفيت اين ماشين هشت يا ده نفر باشد خوب است. ولي بعد ديدم آدمهايي كه خيلي دوستشان دارم زيادند. بايد يك روز بنشينم وآنها را بشمارم. كار وقتگيري است. آخر من حتي آن كارمند دانشگاه را كه سر جلسات امتحان موقع تقلب مچ بچهها را ميگرفت و ساعات غير اداري با پيكان كهنه اش مسافركشي ميكرد ،هم خيلي زياد دوست دارم . يادم باشد يك روز كامل وقت بگذارم و بشمارم.