تبليغاتX
نوشتنی های من
داستانی
سلام و سال (۹۰) نو مبارک

خیلییییییییییییییی وقته چیزی اینجا ننوشتم و وقتی یادم افتاد دلم خیلیییییییییییییییی گرفت. دلم وقتی بیشتر گرفت که یادم افتاد آخرین مطلبی که نوشتم تبریک نوروز ۸۹ بود.

هیچی از علاقه ام به نوشتن کم نشده فقط فاصله ام ازش زیاد شده و این منجر به تنبلی میشه و بیخیالی.

الان یه جایی جمله خیلی جالبی خواندم و دوست دارم با شما در میان بگذارم.

اگر پیوسته بگویید اتفاقات بدی خواهد افتاد، شانس پیشگو شدن را پیدا میکنید.  سینکو

اگر این نویسنده را میشناسید خوشحال میشوم اگر اطلاعاتی در موردش بدهید.

خوب و خوش و سلامت باشید در سال ۹۰. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 23:32  توسط شیوا  | 

عید نوروز مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 0:24  توسط شیوا  | 

- جذب نیرو دارین؟– (با نگاهی همراه با پوزخند و دلسوزی و ...) شما رزومه تو بذار. اگه لازم شد تماس میگیریم.

- کار نیست خانم مراجعه نکنید.

- نیاز داریم به تخصص شما. اما اینجا تازه راه اندازی شده. باید صبر کنید.

- کارآموز که اصلا نمیخواهیم، باعث اتلاف سرمایه است. توی تخصص شما به جای فوق لیسانس، کار رو به یه دیپلمه یاد میدم که مزیت زیاد داره. اولا دخل وتصرف در کار نمیکنه، دوما حقوقش کمتره.

- من که گفتم مراجعه نکنید. اگر با خود دکتر هم صحبت کنید همینا رو به شما میگه که من میگم. وقتتون رو هدر ندین. نیروی کار نمیخواهیم(منشی پشت تلفن).

- برای اینکه کار پیدا کنی اول باید پارتی پیدا کنی.

- بازم برو سراغ جاهای دیگه، اونقدر باید بگردی تا پیدا بشه.

- چرا نمیری خارج؟ یه مدت برای PhD مشغول میشی، بعد کار پیدا میکنی.

- خارجی ها خودشون بیکارن. کجا میخوای بری؟

- همین جا دکترا شرکت کن، حداقل 4 سال تکلیفت روشنه.

- فقط 4 سال مشغولی به هر حال. دکترا یعنی همین.

اینا حرفهایی است که من در مدت 3 ماه از آدمها شنیدم. اکثرا اساتید دانشگاه.

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 11:3  توسط شیوا  | 

هنر نزد ایرانیان است و بس

بقیه چیزها نزد دیگران است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت 11:0  توسط شیوا  | 

وقتي مدرسه می­رفتیم و روزهاي تعطيل مي­خواستيم تا لنگ ظهر بخوابيم هميشه صداي اعتراض  والدين گرامي بلند بود که چرا اينقدر دیر از خواب بیدار می­شوید؟ چرا به موقع به کار و زندگی­تان نمی­رسید و الخ. بعد با کمک انواع حیله­ها مثل بالا بردن صدای تلویزیون یا بلند صحبت کردن با هم در مورد مسائل حیاتی زندگی ما، خواب شیرین صبحگاهی را به کاممان تلخ می­کردند. اما الان من با یکی دیگر از عادات والدبن گرامی کذایی مشکل دارم و آن اینکه هر وقت میخواهند زنگ بزنند و حالمان را بپرسند، حتی اگر ساعت مثلا دوازده ظهر هم باشد، بعد از سلام و احوال­پرسی، اولین سوالی که می­پرسند این است که "عزیزم بیدارت که نکردم" یا "خواب که نبودی عزیزم؟" و این سوال کلیشه­ای حالت کاملا با کلاسی به خودش گرفته و جزء ملزومات احوالپرسی اولیه است. ولی هر بار که این اتفاق می­افتد می­خواهم در جوابشان بگویم ما فرزندان سحرخیزتان هستیم و شما بالاخره به آرزویتان رسیده­اید و اصلا جای نگرانی نیست و ما به موقع به کار و زندگی­مان می­رسیم.

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 23:38  توسط شیوا  | 

یادمه ایام مدرسه، جزء شاگرد درس­خوان­ها بودم. توی نفرات اول تا سوم همیشه یکی از رقیبان محسوب می­شدم. هر چند، بعدها اصلا به این موضوع افتخار نکردم. اما بر­عکس خیلی از این جور بچه­ها، کلاس اول که بودم معدلم 20 نبود. دیکته شده بودم 19. سرباز را با ص نوشته بودم. جایی به چشمم نخورده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:19  توسط شیوا  | 

سالن انتظار شلوغ و گرم بود. گم شدن توی شلوغی شهر برایش خیلی لذت بخش بود. دور از زندگی سخت و یکنواخت همیشگی می توانست کمی آرام بخش باشد. رفت و آمد بخش­های دیگر بیمارستان کمتر از بخش زایمان بود. باید منتظر میشد تا دکتر بیاید. خواهرش زایمان سختی در پی داشت. بی­تابی و نگرانی­ که از چشمانش به راحتی دیده میشد، به خاطر خواهرش یا نوزاد نبود، بلکه به خاطر بی­سوادی خودش بود. می­دانست نمی­تواند توصیه­های دکتر را درست اجرا کند.

توی بخش توجه خیلی­ها را به خودش جلب کرده بود. صورت آفتاب­سوخته و شیرین و معصومش حکایت از گذر جوانی در روزگاری سخت داشت. بچه­های خودش را گذاشته بود مدرسه. وقتی از مدرسه برگردند، شوهرش خانه است، یا برادرشوهرش می­تواند مواظبشان باشد. دو پسر و یک دختر داشت.

تلفن کارتی را پیدا کرد. از دختر جوانی که تقریبا هم­سن و سال خودش بود، خواست شماره را برایش بگیرد تا بتواند حال بچه­هایش را بپرسد. برادر­شوهر جواب داد. گفت " زود برگرد خونه، اینجا بیشتر به کمکت احتیاج داریم. باید بنزین­ها رو بریزی توی تانکر". کسی به فکر بچه­ها نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 12:1  توسط شیوا  | 

     

دوست داشتم يك ماشين داشتم ، كه مي­توانستم همه آدمهايي را كه خيلي دوستشان دارم سوار كنم و با هم برويم به ايران گردي. مسافرت خوب است ،مخصوصا اگر تعداد افراد زياد باشد.

اول فكر كردم ظرفيت اين ماشين هشت يا ده نفر باشد خوب است. ولي بعد ديدم آدم­هايي كه خيلي دوستشان دارم زيادند. بايد يك روز بنشينم وآنها را بشمارم. كار وقت­گيري است. آخر من حتي آن كارمند دانشگاه را كه سر جلسات امتحان موقع تقلب مچ بچه­ها را مي­گرفت و ساعات غير اداري با پيكان كهنه اش مسافركشي مي­كرد ،هم خيلي زياد دوست دارم . يادم باشد يك روز كامل وقت بگذارم و بشمارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 14:32  توسط شیوا  |